مهاجرت به وردپرس
من به وردپرس مهاجرت کردم. http://piamak.wordpress.com
شهاب
کاندیدای جوانان اصلاحطلب باید:1- تا جایی که میتواند کچل باشد. چرا که نشان بدهد هزار نکتهی باریکتر از مو اینجاست
2- از عدم سوابق اجرایی تا سرحد امکان برخوردار باشد. چرا که باید نشان بدهد که جوانان اصلاحطلب معمولا از میان طبقهی بیکار برخواستهاند.
3- باید کلاه ماهیگیری بر سر بگذارد چرا که نشان بدهد اصلاحطلبی یعنی ماهی گرفتن در آبهای آزاد! (البته نه گلآلود)
4- باید اردکانی باشد چرا ککه اصلاحات یعنی خاتمی و خاتمی اردکانی است
5- باید شهابالدین طباطبایی باشد چرا که معلوم نیست چرا!
در کدام بزنگاههای تاریخی در انتخابات شرکت نکنیم
1- وقتی احمدی نژاد رییس جمهور است: چرا که اصولا احمدی نژاد خودش حواسش به همه جا هست و برای آرامش روحمان دعا میکند. مطمینا او سر وقت به مردم آمریکا نامه مینویسد. او به مدرسههای آمریکا زنگ میزند و صدایش را روی بلندگو میگذارند تا همه یه حال اساسی ببرند. پس وقتی او این همه هوای همه چیز را دارد چرا ما به خودمان زحمت بدهیم در انتخابات شرکت کنیم به کسانی رای بدهیم که خدای نکرده با مردم آمریکا علیالحساب کاری ندارند و میخواهند در تهران کار کنند.2- وقتی احمدی نژاد رییس جمهور است: چرا که اصولا زمانی که او رییس جمهور است فقط کسانی انتخاب میشوند که او میخواهد آخه او کمی تا قسمتی محمدرضا شاه است! بنابراین ما در انتخابات شرکت نمیکنیم تا او خیط بشود و کسانی که او میخواهد انتخاب شوند انتخاب شوند ولی ما در انتخابات شرکت نکرده باشیم.
3- وقتی احمدی نژاد رییس جمهور است: چرا که اگر ما رای داده بودیم که او رییس جمهور نبود!
4- وقتی احی نژاد رییس جمهور است: چون شرکت ما در انتخابات نشان میدهد که ما طرفدار احمدی نژاد نیستیم و او نفت را بر سر سفرهی کسانی که طرفدارش نیستند نمیبرد.
5- وقتی احمدی نژاد رییس جمهور است: چرا که ما طرفدار احمدی نژاد هستیم و احمدی نژاد طرفدار انتخابات نیست و بنا بر قاعدهی دشمن دوست من دشمن من نیز هست ما طرفدار انتخابات نیستیم.
6- وقتی احمدی نژاد رییس جمهور است: چرا که ما طرفدار احمدی نژاد نیستیم و از دشمنهای احمدی نژاد هم زیاد خوشمان نمیآید بنابراین به آنها که زیاد ازشان خوشمان نمیاید رای نمیدهیم و آنها هم که ما خیلی ازشان بدمان میآید به همدیگه رای میدن و برندهی انتخابات میشن.
7- وقتی احمدی نژاد رییس جمهور است: چرا که وقتی احمدی نژاد رییس جمهور است اصولا آنچه برگزار میشود انتخابات نیست و ما گزینهای برای انتخاب کردن نداریم بنا بر این در انتخابات شرکت نمیکنیم. ما آدمهایی هستیم که از ضعف بینایی رنج میبریم چرا که گزینههای دیگر را نمیبینیم.
معجزه ی 120 هزار هزاری
در جلسه ای که دیروز در حضور جمعی از سران کرام برگزار شد ایشان ضمن برشمردن برخی از مشکلات جاری کشور راه حل هایی را برای از پیش رو برداشتن این مشکلات بر شمردند که شمه ای از آنها ذیلا به آگاهی ملت می رسد:1- ایشان ضمن اشاره به اینکه ظرفیت اشتغال در کشور بیش از همیشه بسیار بیشتر است فرمودند که کشور ظرفیت چندین برابر جمعیت کنونی را دارا می باشد و ضمن ذکراین موضوع کع خودم متر کردم و ظرفیت برای 120 ملیون هم بود فرمودند که من بعد طعتبلات هفتگی به چهار روز در هفته افزایش میابد تا هم مایه ی استراحت شاغلان فراوان کشور بلشد و هم مردم با خیال راحت به تولید مثل بپردازند تا به زودی زودی با افزایش جمعیت بتوانیم شر آمریکای جهان خوار را از سر ممالک محروم کم کنیم.
2- در راستای راه حل پیشین ایشان ضمن بر شمردن مزایای سهام عدالت و تقسیم آن میان اقشار آسیب پذیر جامعه توصیه نمودند که در کنار سهام عدالت به هر خانواده مقدار کافی شیر موز خرما مواد نیروزا و انرژی زا دوای گرم رایه گردد تا همه ی ملت در تولید مثل برای غلبه به کشورهای ثروتمند با تمام قوا شرکت داشته باشند و همه بتوانند در تولید نسلی پویا گپیا و جویا ، قویتن و پر مایه سهیم باشند.
3- ایشان ضمن بر شمردن فرهنگ ها و عادات و شعارهای مخربی که از سوی غرب برای مغلوب کردن مسلمانا به کشورهای مستضعف صادر می شود با اشاره به این موضوع که گروهی وام های کلان می گیرند اضافه کرد که دستور داده است تا من بعد مراکز بهداشتی ها و فرهنگی کشور از تبلیغ برای کاهش زاد و ولد منع شوند و ممنوعیت فروش محصولات استکباری همانند کاندوم قرص های ضد بارداری و و سایلی که برای جلوگیری از بارداری استفاده می شود در داروخانه ها و مراکز بهداشتی برقرار گشته و وزارت رفاه منحل گردد.
4- ایشان ضمن اعلام اینکه سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور طبق کار کارشناسی متلاشی شده است گفتند وظایف شعب استانی! سازمان مدبریت و برنامه ریزی کشور ضمن نظارت بر اجرای فرامین خلق الساعه ی ما و در کنار آن به متر کردن فضا ها و ظرفیت های خالی کشور بپردازد تا با احتساب سرانه دو متر مربع برای هر نفر ظرفیت قطعی جمعیت کشور را برای اجرای طرح تولید مثل اعلام نماییم.
5- ایشان ضمن اینکه به فعالیت های مافیای نفتی اشاره می کردند فرمودند با توجه به خستگی کارمندان دولت از اشتغال به پروژه ی تولید نسل گفتند پس از بانک ها نوبت به دیگر بنگاه های دولتی خواهد بود که ضمن کاهش ساعات اداری ترجیحا ساعت شروع کارشان به بعد از ظهر منتقل خواهد شد.
6- ایشان پس از اعلام اینکه در کشور گزانی نداریم و پدیده ای به نام گرانی زاده رسانه هاست فرمودند زنان متاهل باید نیمه وقت کار کنند و حقوق کامل بگیرند ایشان ضمن اعلام حداقل سن ازدواج بانوان نه سال اشاره نمودند که زنان به ازای هر فرزند یک ساعت کمتر کار خواهند کرد او به این مساله اشاره کرد که تعداد حداقل فرزند به ازای هر زن 24 فرزند مذکر است.
اندر مزايای نگه داشتن راز
دو سالی به جد امثال و حکم نويسی را کلّاً به کناری نهادم و صلاح عافيت به سلاح خريّت مرجّح يافته بودم. گو اينکه همان صلاح هم کم خلاف نيامد و جبر زمان از هر چه بدترم کم نصيب نگذاشت و به قولی از قضا سرکنگبين صفرا فزود. ليک امروزه را بدان سبب که بسيار از آن حکايت های عجيبه در همين ايام نا قلمی ديدم و شنيدم و باری ننوشتم، دو باره هوس قلمی کردن احوالات شيخمان گل کرد و ذهن پژمرده و قلم خشکم جنبيدن گرفت و قرمه سبزی مغزم عودت گرفت.
سخن کوتاه می کنم و حکايتی را می پردازم که از قضا همين امروز از غيب پديد آمد و از اين رو به آن رويم کرد و آنی به زيرم افکند و طفل عقلم در قلزم دنيا غرقه کرد!
نزد ايشان نشسته بوديم و کار فرهنگی می پرداختيم و جز اقرب ياران و اغلب موافقان همراه نبودند و هر چه بود عيان بود و نهانی نه در ميان. ايشان هم به عادت نوين شان جوشاندهی هفت گياه مینوشيدند و کار فرهنگیکاران درگاه را نظاره میفرمودند. ناگهان به گونهای غريب در حال ايشان تغيّری حاصل آمد و فارغ از هر گونه تقيدی به جد سزا و ناسزا را و دشنام خار و مار را بر سر يکی از اقربين درگاه و که در همه حال چاکر پای در بندی مقيّد تر از هر که به ايشان بوده بود، در گرفتند و ول نکردند و پشت بندش هم با تيپا و لگد و لقد و لقت و مشت و پس گردنی از در گاه برون افکندند. ما در حال حيرت و مشرف به فنا شديم و گنگ نظارهگر نزاع بی مقدمه و بی دليل ايشان بوديم. و خداوند خودش به ما رحم کند که اينچنين بی سر و پا و احمق شدهايم که حتی لحظهای ظن برديم که عمل ايشان بیدليل بودهاست. که ادلهی بی بديل ايشان هيچ زمان بر ما آشکار نگشته مگر آنکه ايشان خود از سر رحم بر بندگانی چون ما آن دلايل متعالی بر ما روشن کردهباشند. آنگونه که امروز هم شد و دليل آن پديدهی بديعه از زبان خود ايشان بود که همچون آبی بر آتشی حيرت ما را فرو نشاند و غيرت ما را بر کشاند!!!
آن يار گذشته را که بيرون همی انداختی، بر گشتند و برنشستند و ليلا و مفتون به شيوهی استخاره گشودند و حکايتی بر ما باز خواندند. و بوالعجب! عجبا که آن تفال که بزدند همان حکايتی بود که احوال آن عمل را بر ما روشن نمود و منطق درگيری را آفتابی کرد.
و آن حکايت که من همان موقع نسخه کردم اين است:
«گويند روزگاری در زمان مفتون پادشاهی از آن نمونه که هميشه بوده و تفاوتی ماهوی با ديگر پادشاهان نداشته در مملکتی در همسايگی ملک مفتون حاکم بودهاست. روايت آن است که از هفت پشت مفتون هم در آن ولايت جز آن پادشاه حکمران ديگری ديده نشده و برخی سن حکومت او را هزار و برخی ده هزار سال تخمين میزدند. سر اين حکومت قرنها بر همگام مکتوم و نامهی آن ممهور مانده بود، تا آنکه مفتون عزم به کشف اين راز سر به مهر نمود و الحق هم از پرده بر انداخت آنچه در پشت اين عمر حکومت بود. مفتون به فراست ايلچی به قصد ولايت همسايه تدارک کرد و فرستاد تا به بار پادشاه رسد. ايلچی به روزی که رسيد پا در دربار نگذاشته سربريده شد و سرش ملفوف برای مفتون فرستاده شد و کاغذی به ضميمه که دعوت مفتون به جنگ با پادشاه بود. مفتون بالفور قاصد نامهبر را گرفت و در قفس کرد و نشاند و او را گفت يا احوال پادشاه بگو يا سرت خواهم بريد و در لفاف خواهم کرد و خواهم فرستاد. قاصد گفت که هيچ ندارم بگويم جز اينکه تا کنون هر چه قاصد به قصد رساندن سر ملفوف ايلچی کشورهای همسايه رفته سرش بريده سده و من هم پی سر بريدهشدن به تن ماليدهام و اصولاً در کشور من قاصدی جز مشاغل پرخطر به حساب میآيد و اينشورنس عمر بر آن بستهاند. میگويند که از قاصد چيزی در نيامد و مفتون آن راز ندانست و جنگ آغاز شد و تا مفتون زنده بود پايان نيافت و فقط در وصيت مفتون آمدهاست که من آن راز دريافتم و آن اين بود که آن پادشاه رازش را بازنگفت و اگر دليلی داشت کس نفهميد و اگر سری داشت به هيچ کس نگفت و دليل ماندگاریاش هم همين بود و اگر از ابتدا من هم به کسی چيزی نمیگفتم به در دوستی رعيت و شورا و مجلس و انديشهی سياسی و آزادی عقيده در نمیآمدم و هر کاری را به ذکر ادلّه و منطق نمیآراستم بلکه ده برابر آن پادشاه زنده میماندم و حکومت میکردم.»
سافلک را شيوه اين است تا در ماجرا
هر چه میداند از آن بگويد منطقش را
غافل او از آنکه هر کس بفهمد راه و چاه
با همان حيله میشود در کشتنش کارا!
چگونه تحريک جنسيتی باعث ارتباط من با سايت های «ان کبودی» شد يا اعترافات خ.ف.ن
در سلسله اعترافاتی که پس از دستگيری عوامل محفلی شبکه ی زير زمينی سايت ها و وبلاگهای ضد انقلاب، از خ.ف.ن يکی از اعضاي با نفوذ اين شبکه ی ان کبودي به دست آمده وي اظهار می دارد:
«در اولين ملاقاتم س.م.خ يکی از مقامات بلندپايه ی جناح مسمی به اصلاحات، وی دستش را روي چيزم گذاشت، در اين هنگام بود که من فريب خوردم و با تحريک شدن جنسی به سمت اعمال خلاف قانون و تبليغ بر عليه نظام کشيده شدم.»
او در ادامه اعتراف مي کند که بارها وی را با تحريک جنسی به سمت عمل شنيع وبلاگ نويسی و خبرنامه نويسی کشانده اند. همچنين او در ادامه مي گويد که بارها همين اعمال خلاف عفت عمال آمريکا باعث شد که:
«همان زمان که چيزم به سمت راست شدن مي رفت با ترفندهاي جنسي و از طريق چت و وبلاگ نويسی دوباره چيزم را دوباره به سمت اصلاحات ميل مي دادند.»
خ.ف.ن که ساکن لندن، بروکسل، لاهه، اسلو، ژنو، واشنگتن، نيويورک، تهران، پاريس، بن و غيره مي باشد در ادامه ي اعترافات تکان دهنده اش با اشاره به اعمال مستهجني که عوامل موساد و سيا در اينترنت مرتکب مي شوند مي گويد:
«آنها با استفاده از پشتيباني راديو فردا جوانان مردم را از طريق اينترنت فريب مي دادند و به اعمال منافي عفت مي کشاندند و سپس با پر رويی تمام مي گفتند «به دوستان خود بگوييد» همين باعث می شد من از طريق وبلاگم به اعمل خلافي همچون خبرنگاري و غيره بپردازم و از همان طريق به دوستان خود نيز بگويم.»
وي ادامه مي دهد:
«از آنجا که اين سايت ها را نمي توان فيلتر کرد پس مطمئنا" پشتشان به استکبار جهاني گرم است. و از آنجا که اظهارات چند سال پيش بعضي ها نمي تواند صحت نداشته باشد پس در نتيجه همه ی مشارکتي ها و عوامل مسمي به جناح اصلاحات نمي توانند نفوذي نباشند.»
راه های مختلفی برای تولد کرفتن
دفعتا" به ايشان وارد و آمديم و آمده و نيامده، به رسم کاهلان حق نشناس و نسناسان بس جاهل، بي آنکه سلامي و عليکي جريان يابد و امور به جريان خود طي شوند، سر به شکايت برداشتيم که:
«آقا امروز را چه وقت عزا داري در عزا به سر بردن و گريه سردادن و مويه کردن و نوحه خواني مرثيت ورزيست، که هيات بزمندگان اسلام را نهاده ايد و هيات هاي سينه زني و زنجير زني و قمه زني به راه انداخته ايد و جمعيت ميليوني به خيابان ها فراهم آورده ايد.»
فرمودند و به سياق خوش خودشان آرام و متين و وثيق و وزين فرمودند که:
«اولا" سلام. دوم اينچنين داد و هوار راه انداختن و گوش فلک کر کردن نه جايش اينجاست و اگر بدين سبک شکايت خواستيد کردن همان به که به بوقهاي استکبار جهاني برويد و دستگاه منظم اسلام را به هم نريزيد. سوم حالا مگر چه خبر است؟»
گفتيم و نسنجيده و بي تعمق و تفکر گفتيم که:
«امروز تولد فلان شخصيت بزرگ است که ارادت شما و آحاد ملت شهيد پرور بديشان مسلم است و کسي را راه شک بردن به آن يافتن را توان نيست. مضافا" روز ميلاد را به سابقه اي که از شيوخ قوم ما رسيده است به جشن و پايکوبي و دست افشاني مي گذرانده اند و شيريني و نقل و نبات پخش همي کردندي و خيابان و اتوبان و بيابان ريسه همي بربنديدندي و چراغهاي گردان و نگردان وصل کردندي و خلاصه به جشن ميلاد بزرگمردان مي گذراديدندي. ولي نه به آن سبک گفته شده امروز بدان حال شهر گشته است و نه مردماني نقل و الخ پخش کردند و نه کسي شادي نمودي پاي کوبيدي و غيره. و نه تنها اين، بلکه کساني از کسان امت و ملت علم عزا بر پاکرده اند و به مويه و رساي «در» پرداخته اند و «در» را همي مي ستايند و در تسلاي فوت «در» همي به رسم وفات مي گريند و مرثيه مي خوانند. گمان مي رود که اينان از آستين بوقهاي استکبار فرا افتاده باشند و پرورده ي دست استعمار آمريکا و انگليس باشند و خلاصه آخرالزمکان شده باشد و زمان فرياد وااسلاما سر دادن رسيده باشد.»
ايشان دامت کرامته و معجزاته فرمودند:
«يکم آنکه شما چرا بر سر و سينه نمي کوبيد و در عزا نيستيد؟ دوم آنکه مگر نمي دانيد که سربازان شيطان لعن الله عليه و المعاونينه و المشاورينه و المباشرينه و الجنوده الاجمعين و عمله ي اشغال گران استعمار گر و جاده صاف کن هاي صهيونيزم بين الملل خمپاره در کرده اند و «در» مدفن يکي از کسان مهم را زخمي همي نموده اند و عتبه ها توهين و تعرض از حد گذرانده اند و شرم نکرده اند. چه جاي شادي و غيره مي ماند.»
گفتيم که: «خوب اين خبر که از چند هفته پيش برقرار بوده و چه ربطي به روز ميلاد بزرگوار دارد و مي توانست روز ديگر عزا گرفته شود، قبل يا بعد از روز ميلاد بزرگوار عليه الرحمه. و تازه هم معلوم آن نيست که آيا اين خمپاره را سپاه کفر در کرده يا سپاه خنثي (سپاه خنثي سپاهي است که فعلا" بنا بر مصلحت اسلام نه سپاه کفر است و نه سپاه اسلام، باشد که در آينده مشخص شود!!) و مگر چقدر «در» مدفن بزرگوار ديگر از «خود» بزرگئاري که امروز تولدش است مهمتر باشد؟»
فرمودند و الحق هم که به جا فرمودند و با فرياد بلند و گوش خراش و به موقعي هم فرمودند که ما را در جا ميخکوب همي نمود و گوشهايمان خراشيده شد و سخنان گهر بار و گوهر اندودشان را به مضمون نقل مي کنيم که براي گذشتگان حسرت و براي کنونيان عبرت و براي آيندگان چراغ راه باشد:
«خفه بميريد! اسکت! زبان لاقيدتان را به کام بگيريد! اين شما جسمانيان نيستيد که تصميم ميگيريد ماييم که تشخيص مي دهيم که «در» مدفن مهمتر است يا آن بزرگوار. حالا اگر شما به خودي خود خريد و حاليتان نيست بايد از ما که خر نيستيم و حاليمان هست و رعايت مصالح و منافع دنيا و اخري مي شناسيم تمسک جوييد و زما تقليد ورزيد و برنامه ي جشن آن بزرگوار را که بنا به مصلحت کم اهميت تر از آن «در» مدفن است تعطيل کنيد...»
از اينجا به بعد صدايشان آنچنان بالا رفت که فرکانسش از محدوده ي فرکانس شنوايي گوش انساني فراتر رفت و خدا مي داند که ايشان حفظه الله من البلاياي الطبيعي والغير الطبيعي چه دلايل محکم و متقن و مبرهن و مدلل ديگري در اين باب فموده اند که ما ناشنيده ايم.
متنی متنتن و متبختر در انواع نامه (او فی انواع الرساله) و آنچه من خورم و نمیرم
به نزد ایشان پریشان، گرفته حال و گزیده انگشت به دندان رسیدیم و شوریده سر عرض حال بردیم که: «ای وا اسلاما! ای واقرآنا!» همچنان که ایشان را مستهیل و ماخوذ به حالت استهاله و مسبوق به تخیر استخاره های بگرفته و نبگرفته می دیدیم، ادامه دادیم: «اسلام بر باد رفت! قرآن بر سر نیزه شد! که البته چه فرق میان قرآن که کتابت است و مکتوب و نامه که به همان منوال و نیزه که حامل است و ناقل و پاکت نامه که به همان منوال.» دیدیم نه به جوابی سر بلند کردند و نه به کلامی ونه به فحشی و نه به ناسزایی و ایضا" نه به سزایی. (که هر چه ناسزا از ایشان دامت کرامته به ما رسد سزاست)
القصه گمان بردیم که به تفکری مشغولند و یا به استخاره ای ماخوذ و یا در خلسه فرو رفته و یا زبانم بریده بادا! هرگز! زنهار! دور بادا! هاشا و کلا! مرگ بر ایشان رحمت الله علیه، وارد آمده باشد. که مختصرا" از حرکات چشم و ابرو پی بردیم که که علی الحساب این مورد آخری وارد نیامده است، و ایشان نه تنها نمرده که سر و مر و گنده، حی و حاضر است. پس سکوت اختیار کردیم تا به عنایت، کرم اجازت، محض افاضت مخلصان رنجور بی سامان نمایند.
فرمودند (خدا حفظشان کند از بلا و ویروس و میکروب و غیره): «خزعبل عرض کن تا به راه راست امر فرماییم و مزخرف بگو تا جواب متقن راست فرماییم.» گفتیم و خوار و زبون گفتیم که: «خبر موثق از خبرنگار واثق، واصل آمده که وزارت امور غیر داخله نامه ای از اتحادیه ی ولایات خارجه ی آمریکی در یافت نموده و گمان متقن می رود که اتحادیه ی ولایات فوق الذکر، قرآن بر سر نیزه کرده باشد و یا همان نامه در پاکت نامه کرده باشد و تا مارا بفریبد و به مذاکره بطلبد و نگوشی ای شن و مصاحبت و مرافقت و قس علی هذا و انگشتری از دست در آورد و حکومت به اجنبی بسپارد و وااسلاما کند و قرآن بر باد دهد و ناموس مسلمین چیز کند و چیز ما چیز کند و....» انگشت سبابه ی ایشان که بالا رفت ملتفت به معنای اسکت شدیم و خاموش ماندیم از زر زیادی زدن بسیار.
گفتند: «خفه بمیرید! اولا" خبر را پیشاپیش داشتیم و زر مفت تلاوت کردید. دوما" مزخرفاتتان را هم مستدل جواب خواهیم گفت که در نشریاتتان بنویسید و چیزی غیر از آن ننویسطأ و چیز های اضافه هم چاپ نکنید.» گفتیم و خوشحال از اینکه سوژه ی داغ مطبوعاتی یافته ایم، خوش حال گفتیم: «ای به چشم!» و مستدل جوابمان گفتند و ما هم یالدداشت برداشتیم که:
«اولا" نامه در پاکت نبوده و مقایسه اش با قرآن سر نیزه شرعا" قیاس مع الفارغ است. و نامه را قاصد در کیسه گذاشته بوده است و کیسه هم از جنبه های مختلف با نیزه متفاوت است.
ثانیا" نامه بر دو نوع است. یکی آنکه درخواست دوستی و رفاقت و مصاحبت و مرافقت و مقاربت و نزدیکی! و غیره می کند و اولش نامه نگاری است و بعدش تلفن می شود و بعدش رودررو و قرار و ران د وو و بعدش نایت کلاب و دانسینگ و شرب خمر و سیگار و تخمه شگستن و سینما رفتن و ایستاده شاشیدن و ... که این از احرم محرمات است و این نوع نامه ها شرعا" و عرفا" و فقها" حرام است و خواندنش گناه و مایه ی عذاب اخذروی و دنیوی و پایه ی فساد عقل و روح و جسم است و مضافا" خداوند عذاب الیم می دهد در قبلش و غیره.
دومی نوع دیگری از نامه است که عندالظاهر نامه اند و در آن از مذاکره و مصاحبه و مرافقه و غیره نوشته شده، ولی در واقع طلب بخشش است و طلب آمرزش و کمک طلب کردن و تورو خدا کمک مان کن! و این حرفها! این نامه ها حلال است و خواندنش ثواب دارد و به صواب نزدیکتر است و اجر دنیوی و اخروی بر آن مترتب است و غیره. این نامه ی اخیر هم از همینگونه نامه هاست.»
ایشان به ناگاه نگاهی به اکناف اتاق انداختند و آلبوم ی یافتند و عکسی در آن پیدا کردند و به ما نشان دادند و گفتند: «این پدر پدربزرگ مادریم است و از او نقل است که می گفته: «هر چیز دوگونه است؛ آن که من خورم و نمیرم و آمکه اگر مسلمان خورد بمیرد.» و این مثل را حکایتیست که من حکایت به شما نگویم که شما پررو شوید و در نشریه و بلاغتان بنویسید و آبروی خود ببرید.»
از قضا ما که کنجکاو شده بودیم حکایت را در «خیلی و ممنون» یافتیم و برای مستند بودن موضوع در بلاغ می نویسیم:
«حکایت است که پدر پدر بزرگ مادری ایشان شیخی بود بی همه چیز (یعنی مال و اموال به کمال نداشتی و مسکین همی بودی) و از منابع معتبر نقل است که اصلا" شیخ نبوده است و بعدها شده است. در آن زمان مد بوده که چاشنی غذا و خود غذا ماست ترش بز بوده باشد و مذاق مردمان به طعم ماست ترش عادت کرده بودی و ماست بز گران بودی. اما همه بز داشتندی و غذای خود خود تهیه کردندی الا پدر پدر بزرگ مادریة ایشان که گدا بود و بز نداشت و گوسپند می پروراند و غذا ماست شیرین می خورد و در طلب ماست ترش بز می گداخت. پس روزی به حیلتی چو انداخت که ماست بز خطرناک است و ترشی اش از اسید هیدروکلریک است و الکهول دارد و شرعا" حرام است و برای ممزطاج هم مضر است و سودا و صفرا فزون کند و دماغ به هم ریزد. چو کارگر افتاد. دیگر کسی ماست ترش بز نخورد و کار و بار او هم گرفت و همه ماست شیرین گوسپند از او بخریدندی و ماست بزهاشان دور ریختندی و خودش هم محض حفظ ظاهر ماست بز نخوردی و در آتش عطش ماست ترش بماندی.
روزی میهمانی از شهر بیامدی و هدیت و سوغات ماست بز بیاوردی. (خبر تحریم ماست بز در شهر نپیچیده بود) عیال هم نچشیده و بی خبر ماست بر خوان نهادی تا همه تناول کنند. پس او از بو فهمیدی که ماست بز بر سفره است و دویدی پیش از آنکه کسی بخورد لاجرعه سر کشید و عطشش خواباند. میهمان و عیال و مردم ده بشوریدند که شیخ (از روزی که ماست حرام کرده بود شیخش می خواندند) ماست بز خورده و حرام کرده است و اکنون است که از میکروب و ویروس بمیرد. اما شیخ نمرد و مردم دوره گردانید و جواب داد: «از آنجا که مهمان عزیز بود و حبیب خدا ماست خوردم تا او را علت عارض نگردد و پیش مرگی کردم و از خود گذشتگی. و اما من ماست خوردم و نمردم و شما هم ماست نخورده اید و نمرده اید، پس به منطق بر همه ثابت می گردد که من اگر ماست ترش نخورم بمیرم و دیگران اگر ماست ترش بخورند بمیرید.» پس از آن روز مردمان ماست ترش بزهاشان به مفت به شیخ همی دادندی و ماست شیرین گوسفندهایش را به قیمت خون پدرش از او همی خریدندی.»
تمة
مرده ام يا زنده ام... من نه منم نه من منم
بلاغ نويسی اگر متاخر شود و يا به نحوی از انحای مختلف ممر نگردد به روز به روز نوشتن و زود به زود نوشتن و حضرات عاليات و مخطبات محترمات و مخاطبون محترمون به غفلت از اينکه سوژه و آبژه از دست بلاغ نويس نا توان پريده است گمان به مرگ او می برند. نمونه اش حی و حاضر در مقابل چشمانتان در اين وبسايت هست. اگر چه اين رفيق شفيق بچه شمال که همان صاحب سايت فوق المذکور باشند خود از بلاغ نويسان معتبر و محترم و مستمر و مختصر و منتشر می باشند. واما در پايين همان صفحه ی آن وبلاگ لينکی به اين شکل متشکل به ما داده. امثال و حکم کدخدا مرحوم ميرزا الهويج خان.(بنده هر گونه نسبت داشتن با خوانين و امثلهم ذلک را به هر وجه من الوجوه تکذيب نموده و اعلام مية دارم در شجره نامه ی الهويج نامی از خانی و اسمی شاهی نيست و من نه خان ام و نه ميرزا و هيچ رحمتی هم از جانب رب به مربوبش که همان ما باشيم جديدا ارزانی نشده بنا براين مرحوم بودن هم به کلی کذب محض می بوده می باشد)
الغرض. يکم آنکه اينجناب نمی دانند که ما فی القول و فی العمل تا خود حضرت عزراييل (دامت براکاته الی آخرين شخص من الاشخاص البشر) را لا خاک سياه چال نکنيم و يا به اعماق سياه چاله های آنورش نا پيدا نفرستيم خود مردنی به دست اون حضرت نيستيم.
دويم.ما شرمنده افواه عمومی و عفت عمومی!!! و افواج مخاطبان محترم هستيم که دير به دير آپديت می کنيم. اما در زمانه ای که به قول دوستی در آب هويج هم بحث فلسفه ی پست مدرنيستی پديد می آيد و سياست مبدل به جنگ می شود و انتخابات مبدل به گرو کشی و نظارت مبدل به ماست بندی و سياست به مثابه آب دو خيار و رييس جمهور به مثابه مترسان دلم را که اين مرغ... شما انتظار چه اظهار مثل و غيره ای از من حقير يک لا غبای داريد. که زمانه خود مثليست از برای مستقبلان که در زمان آينده شان از اين زمانه مثل بزنند. در ضمن اين زمانه هم خود به خودی خود نخود است يا به همان عبارت مشهور طنز مسلم است. طنزی که نه کس نبشته و نه کس کشته ندروده.
سيم آنکه ما خير آمده در استخاره که بنويسيم از احوال مملکتی و اما سو|ه به يک پرش آنچنان از دستمان پريده که جز مزخرفات و خزعبلات صد من يک غاز چطزی عايد نمی شود. محتملا دعای يکی از دوستان پا برجا و مقبول حق افتاده که هميشه می پرسيد چرا من بزرگ نمی شوم و از خدا می خواست که روزی عاقبت من را از اين کودک و نافهمی و کم فهمی خارج کند و کرد و عجب دنيای مزخرفی دارند اين بزرگ ها و هر چه دارم دست و پا ميزنم برگشتی در کار نيست.
قدمت مطالبم گويا به يک سالی ميرسد. در آرشيوم غور می کنم بلکه چيزی يافت شد خودمان دوباره به طرز گذشته نوشتن را باز يافتيم و ياد گرفتيم که سوژه هامان از کجا می آمد و چگونه بود.
علم بهتر است يا ثروت! تحقيقی در رابطه با انواع آدمها...
البته بر همه واضح و مبرهن است که زرشک از هر دو مورد عرض شده در بالا بهتر مهمتر و خوشمزه تر است وليکن آنچه مرا بر نوشتن اين مطلب وا می دارد کشف جديد من است در رابطه با انواع آدم ها. بالاخص با سابقه ی يک هفته ای تدريس در دبستان هم که دارم می توانم کاملا معتبر و ماخوذ به تجربيات خودم ثابت کنم.
به خدمت حضرات عاليات و مخاطبان محترمون و محترمات عرض کنم که آدمها به طور کلی از نظر نوشتن انواع انشا در باره ی موضوع علم بهتر است يا ثروت به چهار دسته تقسيم می شوند.
دسته ی اول: (آدمهايی که ثروت را به علم ترجيح می دهند يا آدمهای منفعت طلب)
این آدمها معمولا" (مسبوق به همان منفعت طلب بودنشان) می نویسند که علم از ثروت بهتر است و در مزایای علم داد قلم سر می دهند و می نویسند از انواع برتری های علم بر ثروت و همین هم مایه ی دلگرمی معلم عزیز می شود و باعث می شود که نمره ی انشای این قشر همیشه در حول و حوش 20 باشد چرا که در دیگر انواع موضوع انشا هم ایشان از همین رویه ی منفعت طلبی استفاده می کنند.
دسته ی دوم: (آدمهایی که به برتری علم بر ثروت معتقدند یا آدم های ناقص العقل)
این دسته از آدم ها ذاتا" به برتری عقل بر ثروت معتقدند و همیشه در دعاهایشان از خداوند طلب یک عقل درست و حسابی می کنند، و خداوند هم از آنجا که «خر را می شناخت شاخ بهش نداد»، به دعای ایشان را هیچ گاه مستجاب نمی نماید. این دسته معمولا" مسبوق به اهمیتی که به عقل می دهند و از آن نظر که تردید مایه ی دانش است و شک مایه ی معرفت، همیشه انشایشان بوی شک و تردید میان ثروت و معرفت را می دهد و هیچ گاه نمی نویسند که کدام بر دیگری ترجیح دارد و به همین جهت هم هست که نه خودشان انشای خودشان را می فهمند و نه معلم و نه دیگر دانش آموزان. نمره ی انشای این دسته از آدمها معمولا" میان 12 تا چهارده است.
دسته ی سوم: (آدمهایی که شرایط واقعی زندگی را درک کرده اند و با توجه به عقل و منطق زندگی می کنند و آدمهای موفقی هستند یا آدم های راست گو)
این دسته از آدم ها معمولا" وجود ندارند بنا براین در رابطه با انشاو نمره ی آنها نمی توان نظری داد.
دسته ی چهارم: (آدمهایی که هیچ نظری در مورد هیچ چیزی ندارند یا آدمهای شعاف)
این دسته از آدمها حرفی برای گفتن ندارند. بنابراین محض مسخرگی هم که شده انشایی در مذمت عقل و مدح ثروت می نویسند. این آدمها معمولا" نمره ای از انشا نمی آورند، مگر اینکه خودشان را به خوبی در دل معلم جا کرده باشند. دست آخر همه ی این دسته در پایان سال تحصیلی نمره ی پاسی را می گیرند.
دسته ی پنجم: (آدمهایی که از زیر کار در می روند یا آدمهای آب زیر کاه)
این دسته از آدمها اصولا" انشایی نمی نویسند و معلم هم ننوشتن انشای آنها را نمی فهمد. نمره ی امتحان پایان سال ایشان هم به نمره ی بغل دستی وابستگی تام دارد. معمولا" این دسته از آدمها موفق می شوند هم علم و هم ثروت را یک جا از طریق بغل دستی به دست بیاورند.
الغرض آدمها چهار دسته اند ولی من پنج دسته ذکر کردم دلیل هم آن است که دسته ی سوم به خودی خود اصلا" وجود خارجی ندارد.

